جذابیت

خرید بک لینک
صد رخ ز درون سرخ ست مرا یک رخ ز برون زردست مرا ای احول ده این هر دو جهان کز راحت تو دردست مرا در رهبریت ای مرد طلب بر هر سر ره مردست مرا خاموش و مجو تو شهرت خود کز راحت تو دردست مرا 242 خیک دل ما مشک تن ما خوش نازکنان بر پشت سقا از چشمه جان پر کرد شکم کای تشنه بیا ای تشنه بیا سقا پنهان وان مشک عیان لیکن نبود از مشک جدا گر رقص کند آن شیر علم رقصش نبود جز رقص هوا دورم ز نظر فعلم بنگر تا بوی بود بر عود گوا از بوی تو جان قانع نشود ای چشمه جان ای چشم رضا 243 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما به حق چشم مست تو که تویی چشمه وفا سخنم بسته می شود تو یکی زلف برگشا انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملا امه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی دیدمش مست می گذشت گفتم ای ماه تا کجا گفت نی همچنین مکن همچنین در پیم بیا در پیش چون روان شدم برگرفت تیز تیزپا در پی گام تیز او چه محل باد و برق را انا منذ رایتهم انا صرت بلا انا صوره فی زجاجه نور الارض و السما رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفی کل من رام نوره استضا مثله استضا کیف یلقاه غیره کل من غیر فنا تو بیا بی تو پیش من که تو نامحرمی تو را به ثنا لابه کردمش گفتم ای جان جان فزا گفت یک دم ثنا مگو که دوی هست در ثنا تو دو لب از دوی ببند بگشا دیده بقا ز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا ان علینا بیانه تو میا در میان ما چو در خانه دید تنگ بکند مرد جامه ها نی که هر شب روان تو ز تنت می شود جدا به میان روان تو صفتی هست ناسزا که گر آن ریگ نیستی نامدی باز چون صبا شب نرفتی دوان دوان به لب قلزم صفا بازآمد و تا ویست بنده بنده ست خدا خدا ماند در کیسه بدن چو زر و سیم ناروا جان بنه بر کف طلب که طلب هست کیمیا تا تن از جان جدا شدن مشو از جان جان جدا گر چه نی را تهی کنند نگذارند بی نوا رو پی شیر و شیر گیر که علیی و مرتضی نیست بودی تو قرن ها بر تو خواندند هل اتی خط حقست نقش دل خط حق را مخوان خطا الفی لا شود و تو ز الف لام گشت لا هله دست و دهان بشو که لبش گفت الصلا چو به حق مشتغل شدی فارغ از آب و گل شدی چو که بی دست و دل شدی دست درزن در این ابا 244 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا 245
جذابیت...

ما را در سایت جذابیت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ehsan بازدید: 108 تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 23:07

صفحه بندی